تبلیغات

وهم سبز - شازده خانوم ، ابرو کمون !
وبلاگ من
وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]

نویسندگان
شاهین شیرزادی (62)

موضوعات
General (62)

ماهنامه
مهر 1386 (1)
مرداد 1386 (1)
خرداد 1386 (2)
اردیبهشت 1386 (1)
فروردین 1386 (1)
اسفند 1385 (2)
بهمن 1385 (3)
دی 1385 (1)
آذر 1385 (1)
آبان 1385 (4)
مهر 1385 (7)
شهریور 1385 (5)
مرداد 1385 (4)
تیر 1385 (1)
خرداد 1385 (5)
اردیبهشت 1385 (1)
فروردین 1385 (1)
اسفند 1384 (2)
بهمن 1384 (3)
دی 1384 (3)

صفحات


جستجو
جستجو در بلاگ


سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
Seyed Ali Salehi
دوستان
شال گردن
خودم را ورق می زنم
شیوا . ش
خاطرات پراکنده
نیروانا
محمد ثقفی
آرتمیس
مجید موذنی
دکتر محمدرضا ترکی
نوشیدن یه چای داغ!
دکتر زرقانی
دختر نارنج و ترنج
روح خزنده ( فروغ )
شرق بهشت
نگار
دکتر کاووس حسن لی
آناهید
فاطمه
فاطمه اختصاری
صدیقه حسینی
علیرضا بدیع
جدیدترین فیلترشکن ها
پیچش
سایه
باران
هجران
گوگوش یک افسونگر
مرضیه
بنده در وبسایت دیگران !
عسل

آمار وبلاگ ..
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدید ها :
كل نظر ها :
كل مطالب :



02:12 ق.ظ<-پنجشنبه 17 آذر 1384<-پنجشنبه 17 آذر 1384
شازده خانوم ، ابرو کمون !

                 شازده خانوم ، ابرو کمون !

اون قدیم قدیما ، اون زمونا که آسمونا آبی بود و جنگلا سبز ؛  

 اون زمونا که آدمها  و دیوها از هم جدا زندگی می کردند ، توی 

 یک شهر دور، یه  شازده ی  ابرو کمون گیس کمند با پدر پیرش 

 زندگی میکرد. صورت  شازده ی قصه ی ما مثل ماه می موند،

 دلش مث دریا ، چشاش مث آسمون. شازده ی ما، میون  قصر

 طلاکوبش ، تنهـا  بود. تنهای  تنهـا . شازده شبا ، اون  وقتش  که

 مهتاب  از پشت  ابرای   سیاه سر بدر میکرد و دسته دسته نور

 میپاشید  روی  تن  ِ تیره ی  رود ، از  پنجره ی  اتاق میپرید

 توی  حیاط  قصر و یواشکی می رفت کنار ِ رود . موهـای 

 پریشونشو  باز می کرد توی  نسیم  و شروع  می کرد به گریه. 

 انقده گریه می کرد که چشاش ، قرمز قرمز می شد و دلش  ،

 سبک ِ سبک .  یکی از همین روزا که شازده خانوم، کنار رود

 نشسته بود و گریه می کرد؛ عکس  یه شاهزاده ی  خوش  بر و

 بالای  قد بلند با موهای  شبق  رنگ  و یه شمشیر قبضه جواهر

 نشون ، افتاد  توی آب. شازده سربالا کرد.  یه شاهزاده ی قوی

 هیکل شمشیر به کمر، با یه لب  پراز لبخند ، بالای سرش ایستاده

 بود. اون روز ،  یه چیزی توی دل شازده لرزید.  به گمونم

 شازده عاشق شد. از اون به بعد، شازده هر شب، ایستاده  کنار

 رود، لبای سرخش پر لبخند و دل ِ کوچیکش پر امید ، منتظر اون

 شاهزاده ی چش  و ابرو مشکی ِ قدبلند می نشست. توی دلش می

 گفت که شاهزاده هم عاشقش شده . این رو از نگاه  شاهزاده 

 فهمیده  بود . هر شب ، همون جا مینشست ، گاهی زیر لب سرود

 میخواند در حالی که به خود میگفت که  شاهزاده  یه جایی پشت ِ

 اون درختای سر بفلک کشیده ی تناور، قایم شده و داره به آوازش

 گوش میده .  گاهی وسط شعراش عشوه میومد. گاهی گلایه می

 کرد. هر بارکه نسیم ، با انگشتای باریک و سردش شروع به

 نوازش شازده می کرد ، اون تو عالم  ِرویا ، شاهزاده  رو بجای

 نسیم می دید. منتظر بود ، منتظر شاهزاده ی مومشکی تا بیاد و

 اونو ترک ِاسب سفید زین طلاش بنشونه و پرواز کنه، از روی

 رود ِعمیق سیاه ، از روی دیوارهای بلند ِقلعه ،  ببردش  بجایی

 دور .  به سرزمین آفتاب. اونجا که کبوترا گرسنه  نمی مونن.

 اونجا که همیشه یه دلی هست که با دیدن تو نفساش به شماره 

 بیفته.  یه  قلبی هست که برا  تو بطپه. یه نگاهی هست که

 چشات  براش خیلی عزیز باشه. و شازده ، نشسته بر لب ِ رود ، 

 با  خود  اندیشه میکرد. لب رود . . .

 اون قدیم  قدیما یه قصر ِ بزرگ ، کنار ِ یک رود عمیق  ِسیاه 

 بود که  توش، یه پادشاه پیر، با پیردخترش  زندگی می کرد . می

 گفتند دختر پادشاه یه زمونی  مثل یه تیکه جواهر می مونده . 

 انگار یه تیکه از ماه از آسمون افتاده بوده  روی زمین .  ولی

 حیف . . .  معلوم  نیست که کدوم  جادوگر بی صفتی پادشاهو

 نفرین کرد که دخترش دیوونه شد . میگفتن هر شب می شینه

 کنار رود ، شروع میکنه به آواز خوندن، گاهی گریه می کنه،

 گاهی میخنده ، انگار با یکی حرف می زنه. حتی گاهی لبای

 سرخشو غنچه میکنه. انگاری که یکی رو میبوسه. پادشاه بیچاره

 هم هرشب از کنار پرده ی اتاقش به تنها دخترش نگاه میکنه و

 اشکای  دونه دونه از روی دماغ بزرگش روون می شن روی

 صورت.  شازده  خانوم امّا ، نشسته بر لب رود، منتظره.  تا  

 شاهزاده اش  بیاید. سوار ِ بر اسب ِ سفیدش . شمشیرِ جواهر

 نشونشو بکشه  و زنجیر، تنهاییهاشو با یه ضربه پاره کنه. . .

 شازده خانوم هنوز منتظره . . . همه ی ما آخر قصه رو بلدیم .

 شاهزاده میاد. امّا  وقتی  که شازده  رو به مرگه.میاد ولی وقتی

 که اسب ِ سفیدش ، سالهاسـت  که  مرده . میاد ، وقتی که

 صورت ِ مثل ِ گلش  پراز چین و چروک شده. شاهزاده میاد ولی

 خیلی دیر. و تنها فرصت میکنه که یک بوسه روی گلبرگای  پژمرده ی لبای  شازده بزاره. اونوقته که میفهمه 

 بیخودی این همه وقت ، نگرون  بوده  که شازده  عشقشو رد

 بکنه. اونوقته که میفهمه عمر، شوخی سرش نمیشه . و اونوقت ،

 شازده رو دفن می کنه کنار رود سیاه عمیق . . .

 اون قدیم  قدیما  یه قصر یزرگ ، کنار ِ یک  رود عمیق سیاه 

 بود که توش کسی  زندگی  نمی کرد. پادشاه پیر و پیردخترش

 سالها بود که مرده بودند. اما کنار رود سیاه ، یه بوته گل ِ سرخ

 روییده بودکه می گفتند اگه شبا ، اونوقتش که مهتاب ، دسته دسته

 نور می پاشید روی  تن سیاه  رود ، کنارش بشینی، صدایی می

 شنوی . صدای کسیکه انگار،  زیر لبی داره آواز می خونه .

 گاهی وسطش گریه میکنه ، گاهی می خنده و گاهی گلایه . . . .

 دوست من! اگه یه روز که نشسته بودی کنار یک رود عمیق  سیاه ، یه شاهزاده ی خوش بر و بالا با یک شمشیر جواهر نشون به کمر اومد  بالای سرت ، لازم نیست  منتظر بمونی.  به یک بوسه مهمونش کن. یا اگه  یه  شازده ی موطلایی ِ ابرو کمونو میشناسی که کنار قصر پدرپیرش نشسته و آواز می خونه تردید نکن.  بپر روی اسب سپیدت و برو. قبل  از اینکه اوّلین  بوسه ،  آخرین  بوسه  باشه. وقتی عشق به آدم رو میکنه، آدم نباید روشو برگردونه. این بزرگترین درسیه که  بهت میتونم  بدم دوست من !

                                   





ویرایش شده در تاریخ شنبه 19 آذر 1384 و ساعت 04:12 ق.ظ

Designers
LostLord+Alireza Asgari